روزی،مردی به خونه اومد و دید که دختر سه ساله اش،قشنگترین
و گرونترین کاغذ کادوی موجود در کمد اون رو ،تیکه تیکه کرده و بــا
اون یه جعبه کفش قدیمی رو تزیین کرده !!!

مرد دخترک رو بخاطر اینکار تنبیه کرد و دختر کوچولو اون شب بــــا
گریه به رختخواب رفت و خوابید.
فردا صبح وقتی مرد از خواب بیدار شد و چشاش رو باز کرد ، دیــــد
که دخترک بالای سرش نشسته و جعبه تزیین شده رو به طرف اون
دراز کرده!! مرد تازه یادش اومد که امروز ، روز تولّــــدشه و دختــــر
کوچولوش اون کاغذ رو برای تزیین کادوی تولّد اون استفاده کـــرده.
با شرمندگی دخترش رو بوسید و جعبه رو از اون گرفــت و درش رو
باز کرد. اما در کمال تعجب دید که جعبه خالیه !!! مرد دوبــــاره بـــه
دخترش پرخاش کرد که : « جعبه خالی که هدیه نمیشه!!باید توش
یه چیزی میذاشتی !!!». دخترک با تعجب به صورت پدرش خیره شد
و گفت : « اما این جعبه خالی نیست. من دیشب هزار تا بوس توش
گذاشتم تا هروقت دلت برام تنگ شـد یکی از اونـــــا رو بــــرداری و
استفاده کنی.

از اون روز به بعد ، پدر همیشه اون جعبه رو همراه خودش داشــت
و هروقت دلتنگ دخترش می شــــد در اون رو بــــاز می کرد و بـــا
برداشتن یه بوسه آروم می گرفت.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط الهه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط الهه
|
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط الهه
|
سرم را
روی خرس پشمالویم می گذارم
نرم نرم است
آهسته چشمانم را می بندم
می خواهم بخوابم
بخوابم و فراموش کنم
تمام خوبی هایی را که کردم
و بدی هایی که دیدم !

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط الهه
|
من...............
خدا.............
یه فنجون چای داغ............
لب ایوون دل می شینم و نگاهم رو سر میدم روی تموم ابرها باد می وزه و دستهام با فنجون هم آغوش می شن
یه عصر دلگیره خورشید داره برای آسمون دست تکون می ده و ماه میاد تا ستاره ها بیشتر از این دلتنگ نشن
بی قرارم و دلتنگ ، دلم برای همه ی روزهای قشنگ تنگ شده یه جرعه چای و سفر نگاهم به دیروزهای پر از بادبادک..............
لب دریا ، روی شنها ، یه قلب کامل کشیدم و آب امون نداد یه موج و یه لحظه و نقش قلب برای همیشه رفت توی خاطره ها. یه ستاره چشمک زد و من خندیدم از ته دل از ته ته دل و آروم در گوش یه صدف شکسته رازم رو گفتم و .........
فنجون یخ کرده. دوباره اشکهام به مهمونی گونه هام اومدن و باز هم دو تا چشم داره نگاهم می کنه دو تا چشم همیشه عاشق
سرم رو بلند می کنم خدا بهم اخم کرده سریع اشکهام رو از گونه هام می دزدم آخه به خدا قول داده بودم دیگه جلوش گریه نکنم آخه خدا که همه جا هست من چه جوری اشکهام رو ازش قایم کنم؟خندم می گیره و اون وقته که حس می کنم غیر از باد یه نفر دیگه داره نوازشم می کنه........
خدا ، خدا آروم آروم نوازشم کرد و در گوشم یه راز گفت و من باز خندیدم از ته ته دل اما این بار لبخندم برای یه عشق الهی بود و یه عاشق واقعی خدای مهربونم که هیچ وقت یادش نمی ره قبل از خواب برام آرزوی رویاهای رنگارنگ کنه
+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط الهه
|
من كه ميدانم
تو هم ميداني
هر دويمان ميدانيم
پس
بازي را تمام كنيم
بازيگران خوبي نيستيم
فكر كنم
ساده بودن به تمام اينها ميارزد ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط الهه
|
لعنت به این زندگی
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط الهه
|
می دونی دلم به نوشتن رضا نمی ده ... و دستام خسته ان از نوشتن ... اما این همه حرف رو چیکار کنم ؟؟؟...
با هیچکس حرفی ندارم ... هیچکس ، حتی همه کسم ... از همه بریدم نه به رسم قهر و جدایی ... نه به جفای بی وفایی ... نه به تاوان کر بودنشون ... نه ...
با هیچکس حرفی ندارم چون " تو" رو دارم ... می خوام تا فقط و فقط تو بشنوی ... تو که نگفته همه چی رو شنیدی ... تو که با هیچکس حرف نمی زنی تا راز سکوتم رو فاش کنی ... تو که با همه بدیهام رو دلم خطی از نامهربونی نمی کشی ... وقتی دارم بهت فکر میکنم ، دلم می خنده ... همیشه ... میگم چرا منو دوست داری؟؟؟ من که ترو خیلی دوست ندارم !!! منی که حرفاتو نمی شنوم یا اگه بشنوم زودی فراموشم میشه ؟؟؟ چرامو جواب نده ...چون می دونم!
می دونی بهم می گن اگه روزها و شبا پنج بار " الله اکبر " نگم و پیشونی ام رو به یه خاک نمالم ، تو منو دوست نداری !... منو رها میکنی ... اما من بهشون می خندم !... من خیلی از روزها و شبا وضو نگرفتم و الله اکبر نگفتم ... اما بازم ... باز منو دوست داری ... می دونم ... میگن اینا فریب ابلیسه ... اما اونا نمی دونن فقط تو می دونی ..
همه میگن من دل مهربونی دارم ...یه دل پاک ... تو چی میگی؟؟؟ تو هم دل منو با همه لکه های سیاهش ، پاک می بینی ؟؟؟ چقدر دوستت دارم وقتی به این فکر میکنم که چقدر چیزایی ازم میدونی که به هیچکس نمی گی ...چقدر منو ساده می بخشی ... نه ناراحت میشی ازم ، نه دلگیر ... اینقدر بهت بد میکنم که خودم از خودم قهر میکنم اما تا صدات میکنم جوابم رو میدی ... چقدر مهربون دلم رو نوازش میکنی ... من دستاتو حس میکنم ... من مهربونیتو حس میکنم ... گاهی وقتا هم حس نمی کنم ... اونوقت ازت دلگیر میشم اما با چند تا قطره اشک بازم دستات رو دلمه ... اینا رو به هیچکس نگفتم اما حالا میگم تا همه بدونن ... تا بدونن تو ، توی آسمونا نیستی ... تو همین جایی ... تو قلب من ... کنار من ... روبرو ی من ...
دیگه هیچ واژه ای ندارم ... می خوام به رسم بندگی بیام خونه ات ... وضو بگیرم و با یه الله اکبر .... ............
بعد همه حرفام رو بهت بگم ... وقتی پیشونیم رو خاک بندگیته ...
و تو فقط با دستات بگی:
دوســـــتــــــم داری
( الهه)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط الهه
|
در و ديواراي سياه، كوچه هاي خلوت و سرد
سكوت و سرماي شديد، آخ كه سرم مي گيره درد
زمستوناي بي بهار، شيشه هاي پر از غبار
نرده ي سرد و آهني، نشسته كنج هر ديوار
گنجيشككاي طفلكي، سرماي بي رحم خزون
خونه هاي بدون در، دل شكسته ي جوون
يتيمكاي بي نوا مردم پر رنگ و ريا
تيرگي روشن ماه، يا جاي خالي خدا
دست تمناي به خلق به جاي دست پر دعا
كسي نمي ياد اين ميون، بگه خدا خدا خدا
اينه زمين زندگي، اين زمين آدما
شما نييايد ستاره ها، نياييد تو سرزمين ما
اين جا ستاره ها رو ما تو شب هامون راه نمي ديم
اين جا تو تاريكي هامون ما با چراغ راه نمي ريم
اين جادلاي سنگيمون واسه كسي تنگ نمي شه
اين جا با صدتا پاك كنم اين رنگا كم رنگ نمي شه
ماهام ستاره بهتره نگيم از اين درد زمين
چرا بايد واسه زمين، فقط ماها باشيم غمين
بازم مي گم ستاره ها نيايد تو اين زمين سرد
سكوت و سرماي شديد، سر شمام مي گيره درد











+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط الهه
|
سلاااااااااااااام توروخدا پانشید من راحتم
خوب میدونم چقد دلتون برام تنگیده بود
خوب دیگه منم بدبختی دارم
درس
خوب الانم می خوام برم مطالعه کنم
خوب نظرم که یادتون نمیره
فعلا بااااای
+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط الهه
|